پس از در خواست مکرر دوستان مبنی بر راه اندازی سایت خبری 6 بهمن، بنده حقیر با توکل بر خداوند متعال و لطف و عنایات اهلبیت(ع) و با مدد از شهدای والا مقام بخصوص شهدای 6 بهمن آمل ، پایگاه خبری تحلیلی تبیینی 6 بهمن را همزمان با ولادت حضرت زهرا(س) و امام خمینی(ره) راه اندازی نمودم
لازم به ذکر است که سایت خبری 6 بهمن ، خبرها و تحلیل ها و تبیین های فرهنگی - اجتماعی - اقتصادی - سیاسی شهرستان آمل و شهرهای دیگر مازندران است
پایگاه خبری تحلیلی تبیینی
6 بهمن
www.6bahman60.com
لوگوی سایت 6 بهمن:
|
|
حزب دموکرات، برای خودش حکومتی تشکیل داده بود. از بعضی روستاهای ارومیه و شهر مهاباد تا شهرستان سنندج و... یا در کنترل عوامل حزب دموکرات قرار داشت یا توسط مزدوران آنها به شدت ناامن شده بود.
نادر علیزاده ساعتلو از جوانهای غیور ارومیه بود که با سن و سال کمش، مسئولیتهای بزرگ را بر عهده میگرفت. دو بار به کمین نیروهای دموکرات برخورد کرد و به اسارت گرفته شد. اسارت او در چنگال نیروهای خودفروخته دموکرات، باعث شد به عمق جنایات غیرانسانی و نیز دینستیزی آنان پی ببرد. در طول اسارت به رغم شکنجهها و تهدیدهای دشمن، حاضر به اعتراف و همکاری با آنان نگردید و با اینکه بارها تا پای اعدام رفت، ولی هیچگاه آثار ترس و اضطراب در رفتارش دیده نشد.
نادر پس از آزادی با همراهی دوست و همرزمش بهزاد دربندی که بعدها به شهادت رسید، توانست با نام مستعار و به کارگیری هوش و زیرکی خود در دل نیروهای دموکرات نفوذ کند. او با اجرای چند عملیات نمایشی و انتقال برخی اطلاعات سوخته، موفق شد اعتماد سردمداران حزب دموکرات را جلب کرده و به مقرّ فرماندهی آنان رفت و آمد نماید. نادر در جریان این رفت و آمدها متوجه عملیات گستردهای شد که قرار بود به زودی به طور غافلگیرانه از سوی حزب دموکرات صورت بگیرد. آنها قصد داشتند به شهر ارومیه حمله کرده و بسیاری از نیروهای انقلاب را به شهادت برسانند. نادر به کمک بهزاد با عملیاتی شهادتطلبانه در مقرّ فرماندهی حزب دموکرات به درگیری مسلحانه با آنها پرداخت و توانست تعدادی از سران حزب از جمله سرگرد عباسی فرمانده عملیاتشان را به درک واصل کند. او با شهامت تمام، یک تنه در مقابل نیروهای دموکرات ایستاد تا همرزمش بتواند از صحنه درگیری خارج شده و نجات بیابد. سرانجام فشنگهای او تمام شد و با گلوله دشمن به شدت مجروح گردید. دموکراتها که از کشته شدن فرماندهان خود و نیز ناکام ماندن عملیاتشان به شدت عصبانی بودند و همچنین رودست خوردن از یک جوان انقلابی برایشان گران تمام شده بود، پیکر نیمهجان نادر را زیر باران مشت و لگد گرفتند. سپس بدن او را به ماشین بسته و بر روی آسفالت خیابانهای مهاباد کشاندند. بیشتر اجزای بدن نادر متلاشی گردید. باقیمانده پیکر او را آتش زدند و خاکسترش را بر روی پل رودخانه شهر به باد سپردند. از غربت و مظلومیت این شهید که با حماسهاش جان دهها نفر را نجات داد همین بس که به خاطر در امان ماندن خانواده او از انتقام و کینه توزی عوامل خودفروخته دموکرات، شهادت او افشا نگردید و هیچ مراسمی برایش گرفته نشد!
راوی: رضا مؤمنی، رحیم بنائی، رحیم عباسیان از همرزمان شهید، پرونده شهید در بنیاد امور ایثارگران.

سرت را بالا بگیر مرد
دلم یک تکه از نان خشک این سفره را می خواهد
می خواهم دولا شوم
پسر بچه ی کوچک خانه بعد از خوردن غذا سوارم شود
صدای "خر" در بیاورم
که شاید بخندد و با خنده هایش سیر گریه کنم
دلم می خواهد کباب داغ بخرم، بدهم دست بابای خانه
بعد پشت در بنشینم و از صدای خنده ی بچه ها "های های" گریه کنم
کاش یکی زیر عکس می نوشت اینها دهک چندم جامعه هستند
کاش می شد ازشان بپرسم
وقتی به قول جناب رئیس مجلس با "۱۰۰ میلیون" بشود وسط تهران خانه ی متوسط اجاره کرد
تو باید کجای شهر زندگی کنی؟!
من اما جايي سراغ دارم که قیمت ها مناسب است "سری آنجا بزن"
محله ی "دکتر" اینا!
با اینکه قریب به دو هفته از انتشار آخرین مواضع هاشمی درباره رابطه با امریکا گذشته و همه ی نکات لازم در این باره بیان شده است، وقتی بطور اتفاقی یکی از مصاحبه های کمتر دیده شده هاشمی در 10 سال قبل را مرور می کردم، نتوانستم از این چند خط عبور کنم:
"امروزه افرادی هستند که با نفی فرهنگ غرب مخالفت می کنند و یا سیاست خارجی ما را در روابط با دولت های استعماری و یا اشغالگر زیر سوال می برند، به هر حال با ظهور نسل دوم انقلاب این احتمال وجود دارد که اینها به نسل قدیمی انقلاب بگویند که این مواضع امروز ضرورتی ندارد، در واقع مسلمات اوان انقلاب بتدریج مورد سوال قرار بگیرند، حال اگر این عوامل و خواسته ها ضعیف بشوند ممکن است انقلاب دچار آسیب شود ... میخواهیم با امریکا و ... مبارزه کنیم، آنهاهم ما را مزاحم خود می بینند، معلوم است که ما در این نزاع برنده نیستیم مگر آنکه خودمان را آماده کنیم و به این تحول فکری برسیم."
گفتگو با فصلنامه کتاب نقد. شماره 22. بهار 1381.صص 6 و 7 و 15
حالا آقای هاشمی باید توضیح دهد چه کسی صریح تر از همه مسلمات اوان انقلاب را برای نسل جدید انقلاب زیر سوال می برد و انقلاب را دچار آفت می کند؟
طی 10 سال اخیر که از این موضع ایشان می گذرد، آیا رفتار امریکا تغییری کرده؟ جایگاه منطقه ای و بین المللی ایران تضعیف شده یا داستان همان داستان همیشگی است و ...
ساعت حرکت قطار که میرسید و همین که قطار راه میافتاد، بچهها میدویدند، سنگ برمیداشتند و قطار را مورد حمله قرار میدادند .
من تعجب میکردم که اگر به این قطار باید سنگ زد، چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمیزنند
... و اگر باید برایش اعجاب قایل بود، اعجاب بیشتر وقتی است که حرکت میکند
این معما برایم وجود داشت تاوقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم . دیدم، این قانون کلی زندگی ما ایرانیها است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است، تا ساکت است مورد تعظیم است؛
اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت، نه تنها کسی کمکش نمیکند، بلکه سنگ است که به طرفش پرتاب میشود و این نشانهی یک جامعهی مرده است .
ولی یک جامعهی زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلم هستند نه ساکت .
متحرکاند نه ساکن، باخبرند نه بی خبر.
معلم شهید آیت الله مرتضی مطهری
الان دو گروه در جمهوری اسلامی جایگاه چندانی ندارند و فرصت ابراز وجود ندارند. اول سبزها و دوم احمدی نژادیها و یا به تعبیر دیگر عدالتخواهان. شاید عجیب باشد که این دو گروه در چنین نقطه ای به هم شبیه هستند. خیلی از مخالفین دولت و احمدی نژاد هم روی این نقطه اشتراک با سبزها تاکید می کنند و دوست دارند اصرار کنند که جریان موهوم انحرافی و جریان فتنه یکی هستند و از یک جا نشات میگیرند.
اما واقعا علت این اشتراک چیست؟ و چه آثار و پیامدهایی می تواند داشته باشد؟
بر خلاف اینکه عده ای قصد دارند این دو را دو روی یک سکه نشان دهند اما این دو نقیض هم هستند و مثل شب و روز از هم فاصله دارند اما چه چیز آنها را در یک نقطه به هم رسانده است؟
آنهایی که قصد دارند این دو را یکی نشان دهند قصد دارند از یک واقعیت سوء استفاده کنند. این که هر دوی این جریانها فعلا مورد پرهیز و دوری نظام هستند واقعیت است اما علت این دور نگه داشته شدن اصلا مثل هم نیست. اما برخی از این واقعیت برای تثبیت جای خودشان استفاده می کنند. حزب موتلفه، جامعه اسلامی مهندسین از سردمداران این سوء استفاده هستندرمان «کمی دیرتر» آقای سید مهدی شجاعی را مطالعه کردم درصدد بودم تا مطلبی دربارهی آن بنویسم. جستجویی در اینترنت کردم ببینم نقدی چیزی دربارهی این رمان وجود دارد یا نه که متاسفانه هیچ موردی نیافتم، بجز چند خبر، که از انتشار این کتاب خبر میدادند. من نه منتقدم، نه ادیب ونه داستان نویس و این چند خط رو هم از سر احساس خوش و ناخوشی که از خواندن این رمان به من دست داد مینویسم.
مختصری در خصوص رمان:
این رمان با يك اتفاق آغاز ميشود: جشن نيمهي شعبان و مجلسي پرشور، ولی ظاهراً غیرعمومی که در پایان مجلس، بسياري از حضار، شور گرفته بودند و فرياد «آقا بيا» سر میدادند. در این میان جواني با فریاد: «آقا نيا...» مجلس را از شور انداخته و به خاموشی میکشاند و سپس خود را در مقابل انبوهی از اتهامات و انتقادات میبیند و با سکوت خود، علامت سوال بزرگی در ذهن کنجکاو شخصیت دوم داستان(نویسنده) ایجاد میکند که منجر به ایجاد ارتباط نیز میشود و...
به دلیل نوع نگارش نمیتوانی حدس زد که حوادث مطرح شده در آن کتاب واقعا اتفاق افتاده یا حاصل ذهن نویسنده است اما سیر بدون زمانی و مکاشفه گونه رمان در ادامه داستان، مخاطب به این نتیجه میرساند که این رمان حاصل بافتههای ذهنی نویسنده است. تفکرات و تحلیلهایی که در این رمان بکارگرفت شده بسیار نرم و زیرکانه (هالیودی) مخاطب را در جو یک هیئت مذهبی قوطهور کرده کمک میکند تا مخاطب به تحلیل مدنظر نویسنده برسد.
این رمان به نظر سعی میکند به نقد فضای انتظار در جامعهي امروز در میان اقشار مختلف، {البته اقشاری که گرایش مذهبی دارند،} بپردازد و نیز ما را با «شخصيتهايي!» آشنا كند كه همه مدعي انتظار فرج هستند و در ظاهر هم اینطور نشان میدهند؛ اما وقتي هنگام عمل ميرسد، درخواست مهلتی و یا تاخیر و یا عدم فرج مینمایند..
در خصوص شخصیت اصلی رمان (اسد) این طور میتوان گفت که شخصی با ظاهر جوان امروزی است (که در ظاهر با نسل پیشین خود متفاوت است)؛ همان شخصیتی که «آقا نيا» میگفت و به قول آن پیرمرد داستان، که جثهای نحیف و لاغر، پوستی روشن و سفید و محاسنی سفیدتر و... داشت: «خدا بهتر میدونه توی باطن هر کسی چی میگذره. ملاک، اعمال و رفتار آدمهاست» و معتقد بود که«آدمها ظاهرشون با باطنشون راست و ریس میکنن.» او به ریش اسد گیر داده بود و آن را مصداق ریش نمیدانست.
که در ادامه، اسد ساعاتی بعد در کسوت نمایندهي امام زمان(عج) در داستان ظاهر میشود و در فضايي مكاشفهگونه و بيزمان پيش ميرود و برای استباط چرايي «آقا نيا» همهی شخصیتهای به ظاهر و گفتار مثبت را زیر سوال میبرد؛ و تکتک افرادی را که به رفتار او اعتراض کرده بودند مورد آزمایش عملی قرار میدهد که همهي آنان در این آزمایش مردود میشوند. اسد، شخص نویسنده را نیز که علاقه به ایجاد ارتباط با ایشان داشت، برای پاسخ به چرایی سکوتش؛ همراه میکند.
و در بخش پایانی کتاب نیز نویسنده با آوردن داستان کربلایی محمد قفلساز و آیتالله فخار، ظاهراً سعی در اثبات ملاک قرار ندادن شخصیتها افراد در عمل آنها بر میآید. و با مصداق قرار دادن شخصیتهای امروزی و قدیمی سعی میکند که ثابت کند که افراد مذهبی زیاد هم قابل اعتماد نیست.
کربلایی محمد قفلساز که انسان سادهزیستی است، هرچندوقت یکبار، حضرت آقا به مغازهي قفلسازیشان مراجعه میکند و با ایشان چای میل میکنند و آیتالله فخاری که سالیان سال زهد پیشه میکند و تلاش میکند و در نهایت موفق به دیدار آقا نمیشود.
در نهایت در یک نگاه خواننده مذهبی رمان، سعی در اصلاح رفتار خود برای باز نمانده از دعوت زمان ظهور حضرت نماید و یک نگاه دیگر، از این همه کم لطفی در مقابل هیئتیها به درد میآید و در یک نگاه خوانده عمومی از هر چه هیئتی است بدبین شده و آنها را افرادی ظاهرنما و مذهبشان را در جهت منافع شخصیشان میبیند.
کم لطفی این رمان در نشان دادن چهرهی بچه مذهبیها را نمیتوان نادیده گرفت چرا مردم ایران ثابت کردهاند جان خود را راه امام زمان غایب به چه راحتی فدا میکردند و میکنند تا پرچم امام زمان در این مملکت برافراشته باشد.
خواندن تاریخ، بدون توجه به سنتهای حاکم بر آن، بیشتر از آنکه تاریخ باشد، داستان است؛ خواب آور است. نه اینکه بد باشد، اما برای قصه قبل از خواب خوب است. به درد بیداری و بیدار کردن نمی خورد. تنها سیر در گذشته است. خوشحالی یا حزنی، ناشی از اینکه فلان کار انجام شد یا نشد؛ بدون نگاه به آینده. همین نکته، در تدریس تاریخ نیز بسیار موثر است؛ و معلمان تاریخ باید به این نکته توجه داشته باشند.
"سنت های تاریخ در قرآن" اثر گرانقدر شهید سید محمد باقر صدر، از معدود کتابهایی است که بعد از خواندنش، احساس زنده شدن کردم. حتی خیلی از کتابهایی که تا آن موقع خوانده بودم، برایم رنگ و معنای دیگری پیدا کرد و انقلاب اسلامی را جور دیگری دیدم.
نویسنده کتاب در مقدمه، توضیحی درباره رابطه بین سنت های تاریخ و قرآن و ضرورت مطالعه این رابطه داده است. توضیحی شیرین و گویا. شهید صدر معتقد است رسالت قرآن، تحول است و تغییر از تاریکی به سوی نور؛ و تغییر و تحول، دو بعد دارد. یک بُعد محتوایی تغییر و بعد دیگر، عاملان تغییر. قرآن و سنتهای تاریخ، دو روی یک چیز اند. قرآن، نور و ظلمت و مسیر تغییر را تعیین می کند؛ و سنتهای تاریخ، قانونِ عملِ عاملان این تغییر را بازگو می کند. از آنجا که تغییر الهی به دست مردمی، مانند دیگر امتها صورت می گیرد، آگاهی از سنتهای تاریخ اهمیت می یابد. قرآن با رد نظریه تصادفی بودن حوادث تاریخی، هشدار می دهد برای اینکه انسان بتواند بر سرنوشت خود حاکم شود، لازم است این سنتها و قوانین را بشناسد.
شهید صدر ویژگی هایی برای سنتهای تاریخ قائل است؛ و معتقد است عمومیت داشتن، الهی بودن و وابسته به اراده انسانی بودن است که سنتهای تاریخ را از دیگر قوانین متمایز می کند. می توان گفت دیگر مباحث کتاب با تاکید و تکیه بر همین اراده انسانی پیش رفته و چه نکات ظریف و عمیقی که استخراج نکرده است.
جالب است که نویسنده معتقد است اکثر مورخان به حوادثی می پردازند و تحلیل می کنند که در منطقه حاکمیت سنتهای تاریخ نیست و کمتر به حوادث و فرآیندهایی می پردازند که سنتهای تاریخ بر آنها حاکم هستند. حوادثی چون تولد و وفات بزرگان، که تحت سیطره قوانین فیزیولوژیکی بوده و قوانین تاریخی آنها را تحلیل نمی کند. فتامل!
انسان غبطه می خورد به تیزفهمی این اندیشمند...افسوس که استکبار کینه توز به این فرزند برومند اسلام مهلت نداد که جلسات درس استاد -این کتاب مکتوب همین جلسات است- به اتمام برسد. سنت اثرگذاری خون شهید، آخرین سنتی بوده که نویسنده به صورت عملی به شاگردانش یاد داده و تنهایشان گذاشته است. می توان به این آخرین درسهای استاد، به چشم بارقه هایی الهی بر ذهن شهید نگاه کرد که به زبان آمده...
جالب اینجاست که اولین فصل کتاب، بحثی شیرین در تفسیر قرآن و تفسیر موضوعی و تجزیه ای دارد. بحثی متقن در باب معرفت شناسی و تفسیر متن.
توصیه می کنم دوستان حتما کتاب را بخوانند. مخصوصا دانشجویانی که خود را مخاطب ولی امرشان می دانند که: جایگاه تاریخی و جغرافیایی خود را بشناسید. مخصوصا در زمانه ای که در این پیچ تاریخی به سر می بریم. مخصوصا برای آنها که می خواهند در این تغییر مرحله تاریخی، نقش آفرین باشند و تنها نقش پذیر نباشند.
کتاب را دکتر سید جمال الدین موسوی اصفهانی ترجمه کرده است. انتشارات مختلفی کتاب را در ایران چاپ کرده اند اما کتابی که خودم دارم، مربوط به نشر تفاهم است. 272 صفحه است. از تهران، خیابان انقلاب، بازارچه کتاب، فروشگاه دفتر نشر فرهنگ اسلامی خریده ام. سه سال پیش 1250 تومان بود. الان اگر پیدا شود، نمی دانم چقدر است. ارزش دارد که بگردید و پیدایش کنید.
هر آنچه که رضای اوست همان را می نویسم
دل نوشته هایی که در مناطق جنگی نوشتم (راهیان نور)را در وبلاگ ذیل بخوانید:
روزی نیست که حرف از ناملایمتیها شنیده نشود، ساعتی نیست که خبر از کارشکنیها داغ بر دل نگذارد، با دوستان که مینشینی حرف است و بحث است و درد دل. گفت است و گو. شکایت است و ناله. از کسانی که کمر همت بستهاند به تخریب و تحریف و تعطیل آرمانهای انقلاب. آنقدر سطحینگرهای متفکرنما این دور و بَر زیاد شدهاند که شک مثل خوره به جان برخی افتاده. شک میکنند که کدام طرف باید باشند. و عدهای منکر؛ که هیچ آرمانی نیست و زندگی همین است که میبینید، خودتان را در آن بیندازید تا رها شوید. اما غافل از اینکه این غرق شدن است نه رهایی.
تا حرف از عدالت و عدالتخواهی میزنی افراطی و رادیکال خوانده میشوی. البته اگر کوتهبین و متحجر و انحرافی و منافق و معاند و سوءاستفادهچی و … نگویند. عدهای هم شدهاند «وسواس الخَنّاس». که باید از شرشان به «رب الناس» پناه برد. و واعجبا که خودی مینمایند. و چه به هم میآیند این دو دسته. و نیازمند هم؛ منکران و وسوسه انگیزان. و از قضا در صدراند و صاحب مسندهایی. رفتارشان و حرفشان برخی را ناامید میکند. همانها که «ولی نعمتان جامعه» اند. نا امید از به واقعیت نشستن آرمانها و از آنان که بهشان اعتماد کردند. که ولی نعمتان تنمای چیزی داشتند گرانبها. و اکنون ثمن بخس نصیبشان.
حکایت این روزهای ماست. ولی این انقلاب نیست که انقلاب میخواهد. این آدمها هستند که انقلاب میخواهند. زیر رو شدن. دیگرگونی. این روحها و روحیههاست که باید بار دیگر ساخته شوند. و البته چه سخت است انسانی را تغییر دادن. که او «ظلوم» است و «جهول».
سید مجتبی میرلوحی معروف به نواب صفوی در سال ۱۳۰۳در محلهٔ خانیآباد نو و در خانوادهای روحاني به دنیا آمد. پس از درگذشت پدرش سیدجواد میرلوحی، زیر نظر عمویش بزرگ شد. سید مجتبی در ۷ سالگی وارد دبستان حکیم نظامی شد. سپس در مدرسه صنعتی آلمانیها در رشتهٔ مکانیک ادامهٔ تحصیل داد.آنجا را رها کرده و برای کار به آبادان رفت و در شرکت نفت به سوهانکاری مشغول شد. پس از آن به نجف رفته به فراگیری دروس دینی مشغول شد.او برای امرار معاش به ساخت و فروش عطر روی آورد. او در آنجا تحصیلات دینی خود را ادامه داد و با عبدالحسین امینی که مشغول نوشتن و جمع آوری الغدیر بود آشنا شد. وی فقه و اصول و تفسیر را از استادانی چون عبدالحسین امینی، حاج آقا حسین قمی و آقا شیخ محمد تهرانی آموخت.
سرانجام پس از چند جلسه، دادگاه، نواب صفوی و سه تن دیگر (سید محمد واحدی، مظفر ذوالقدر و خلیل طهماسبی) را به اعدام محکوم کرد. حکم دادگاه در بامداد 27 دی 1334 به اجرا درآمد. آنها را پس از شهادت در مسگرآباد تهران به خاک سپردند. مدتی بعد جنازه آنان به قم منتقل شده و در آنجا دفن گردید.
محل اعدام شهید نواب در پادگان شهید هشمتیه امروزی است که به دستور ولی امر مسلمین حضرت امام خامنه ای مسجدی را درآنجا بنا نهادند

دستنوشته رهبر معظم انقلاب در تجليل از شهید نواب صفوی
حضرات آیات جوادی آملی و حسن حسن زاده آملی هر دو اهل یک دیار و از مفاخر کشورمان هستندمخالفین علما همواره سعی داشتند بین دو حکیم ربانی٬ اختلاف یا رقابتی ایجاد کنندخوشبختانه هیچ گاه در این کار موفق نبودند.وقتی که در شهر قم بودم برای کاری به کوچه ای رفتم که منزل آیت الله جوادی در آن قرار داشت نام کوچه برایم خیلی جالب به نظر رسید. روی تابلوی کوچکی نوشته شده بود: کوچه شهید حسن حسن زاده!

تا که بر خاطره ها دست گذر دادم من/ یاد روز نهم از ماه دی افتادم من
روز بیداری و تکرار غدیر خم بود/ زان سبب هست اگر خرم و دلشادم من
یادم افتاد ز ایام غبار آلوده/ و از آن روز که دلها همه شد آسوده
مدتی بود وطن طعمه روباهان بود/ دیده بی خردان بر دهن شیطان بود
قصدشان بود براندازی و در این عرصه/ شد عیان هرچه نفاق خفی و پنهان بود
ما که از عمر پی فصل بهارش بودیم/ خسته از فتنه و از گرد و غبارش بودیم
باز از غفلت ما فکر محالی کردند/ فکر احیای تن رو به زوالی کردند
غافل از اینکه در این معرکه رعب انگیز/ تکیه بر شیر نر بی دم و یالی کردند
اینکه «اینبار تقلب شده» را رمز نمود/ بر تن مرده جنبش، کفن سبز نمود
تا توانست ز هر بتکده نیرو آورد/ هر چه در چنته نگهداشته بود، رو آورد
آنقدر کرد فراتر ز گلیمش پا را/ عاقبت مرشد ما، خم به ابرو آورد
تا که دیدیم غمی بر دل رهبر آمد/ آخر کار همه فتنه گران سر آمد
عده ای خون به دل مردم ایران کردند/ پشت بر دغدغه پیر جماران کردند
دهمین روز محرم شد و کوفی گشتند/ هتک حرمت به حسین (ع) شاه شهیدان کردند
این زمان بود که ما یاد خمینی کردیم/ بعد صبر حسنی، کار حسینی کردیم
کو یلی که پنجه در پنجه شیر اندازد/ پرچم پیر جماران، به زیر اندازد
تا علم بر سر دوش علی خامنه ای ست/ سوی این خیمه کسی نیست که تیر اندازد
این علمدار، فدایی، دو سه لشگر دارد/ آن طرف مرد اگر هست قدمی بردارد
9 دی مظهر بیداری مردم باشد/ مایه وحدت و ایجاد تفاهم باشد
ای که در سر هوس فتنه دیگر داری/ مملکت تحت لوای مشهد و قم باشد
هر که با شیعه اولاد علی در افتد/ سر و کارش به خدا با یل حیدر افتد
به دوستان فعال دانشجو میگویی، مسائل داخل فراموش نشود، اهميت اينها خيلی زياد است ولی اثر زيادی نمیبينی و يادت رفته است كه در جامعه تو، رسانهها، حتی تكليف خواص و سخنرانان آن را معلوم میكنند و اين طبيعی است كه وقتی رسانه،صبح و شب از والاستريت میگويد، جوان دانشجوی پر از احساسات، انگيزه كافی برای پرداختن به مسائل داخلی را نداشته باشد اما ...
... چند روز پيش، دويچهوله عربی ميزگردی داشت با حضور سه كارشناس از آلمان و مصر و آمريكا و موضوع صحبتشان هم افزايش فشارها و تهديدها بر ايران بود! چيزی كه اين روزها در رسانههای غربی و عربی بسيار شنيده میشود و مقالاتی از اين دست نيز بسيار نوشته میشود. سخن اين بود كه حالا در آمريكا و اروپا همه به اين نتيجه رسيدهاند كه بايد فكری نو درانداخت راهكار جديد چيست؟! چرا كه هشت سال است هر نوع محاصره اقتصادی بر ايران روا داشتهايم و هيچ تغييری در روند حركت او نديدهايم! حالا ديگر حتی اوبامای دموكرات كه ظاهراً طرفدار جنگ نرم است نيز سخن بوش را دقيقاً تكرار میكند و میگويد: همه گزينهها روی ميز است!
سخن از ترور دانشمندان هستهای، خرابكاری و همچنين مساله حمله به ايران مطرح شد و در مساله حمله چندين نكته ذكر گرديد از جمله: توان نظامی ايران خصوصاً با اقدامی كه بر سر پهپاد كرد قابل تخمين نيست/ امنيت اسرائيل با وجود موشکهای ايران وحزبالله از بين میرود/تنگه هرمز بسته شده و فشار اقتصادی ناشی از افزايش قيمت نفت قابل تحمل نيست/ايران به لحاظ جغرافيايی قابل نفوذ نيست و در جنگ تحميلی اين مشخص شد و ... اينها و چند نكته ديگر، نشان از جنگی غيرقابل تحقق دارد!
نهايتاً كار به جايی نرسيد و فقط اين مساله مطرح شد كه بايد روی معارضين داخلی سرمايهگذاری كرد! حتی تاكيد شد كه از ايرانيان خارج كاری ساخته نيست و... فتامل!
انتخابات مجلس، از حيث نگرش ايجابی و انتخاب نمايندگانی برای شرايط مهم فعلی كشور و شرايط اقتصادی و سياسی و فرهنگی جامعه برای كاهش زمينههای اقدام معارضين در انتخابات رياست جمهوری بعد كه خيلی هم دور نيست قابل توجه اند! میدانيم كه مسائل و زمينههای واقعی را با افشاگری و سخنرانی نمیشود حل كرد، بايد واقعا تغييرات را حس كرد...! حواسمان هست؟!
نيروهای نخبه، سالها به رشتههای فنی رفتند و حالا تبعاتش در رشد علمی ديده میشود، اين نخبهها بايد در حوزه و علوم انسانی هم ديده بشوند و كار كنند! مطالبه از مسوولان نيز احياگر است.
پی نوشت:
عالم متأله، حضرت آیت الله جوادی آملی دام عزه، چندبار بر اين نكته تاكيد كردهاند و روز گذشته نيز ديگر بار فرمودند: خانه سالمندان نتيجه طبيعی جامعهای است كه مهدكودک دارد. هفت سال اول، دانشگاه عاطفه كودک در ميان پدر و مادر است كه با مهدكودک، اين تربيت و سرمايه عاطفی مخدوش می شود و نهايتاً به ترک پدر و مادر در دوران پيری نيز منجر میگردد...
نقل است كه علامه محمد تقی جعفری (ره) در آخرين جلسات تدريسش و در حلقه شاگردان خاصه اش "عُمَرِ نظام" ناميد كسی را كه اكنون بعد از سال ها جلوی نائب امام زمان ايستاده و درشتی می كند و هل مِن مبارز می طلبد.
ای كاش بصيرت آن روز علامه را آیت الله ها و علامه های قلابی اين زمان نيز داشتند تا ديگر كسی جرات نمی كرد از كاخ مرمر چنين گستاخانه افاضه كند كه :
" سکوت رهبری در قبال انحراف رئیس جمهور جایز نیست"
و ما حريصانه دنبال دعواهايمان بر سر سهم خواهی باشيم...

ای كاش مدعيان ولايت مداری پشت علمدار ولايت را بر اثر كوته بينيشان خالی نمی كردند تا پسر اين آدم در مصاحبه اش به ما بخندد كه همه شما شديد عمله ی پدر من و نمی دانيد!!!
ای حاميان زر و زور و تزوير
اُ فٍّ لكم و لما تعبدون
مرتبط:
باید خون گریه کرد که این همه رهبر مظلوم صدبار هشدار دادند که فتنه عظیم 88 فراموش نشود و ابعاد آن برای مردم باید روشن شود.
حالا دوسال بعد از آن فتنه بسیار پیچیده و یک هفته قبل از سالگرد 9دی، همه ی عوامل فتنه در مراسم ختم امام جمعه رفسنجان به میزبانی اکبر هاشمی رفسنجانی گعده گرفتند! (به جای اینکه شرکت کنند) و برای انتخابات امسال نظر می دهند.
فقط یک کلام میشود گفت: امان از دل خونین امام خامنه ای
شب ۲۱ تير 81 در عالم رؤيا ديدم حضرت صاحب الأمر- ارواحنا فداه- در گوشۀ مسجد جمكران شديداً گريه میكنند. با گريه عرض كردم آقا! بر چه میگرييد؟ فرمودند بر مصائب خورشيد گريه میكنم، تو هم بيا با ما گريه كن! عرض كردم مولا جان! خورشيد كيست؟ فرمود برگرد و ببين! همين كه برگشتم ديدم مقام معظم رهبری از در مسجد وارد شدند و چهره شان مثل خورشيد میدرخشد. (با اندكی تلخيص از كتاب مير مهر ص ۱۱۶ و ۱۱۷ به نقل از كتاب اشكهای امام زمان، ص ۱۰۲)
شهیدآوینی:خون دادن برای امام خمینی زیباست ،اما خون دل خوردن برای امام خامنه ای از آن هم زیباتر است.
